
آیا تا بحال این ضرب المثل و جملهء معروف را شنیده اید که میگویند "چوب خدا صدا ندارد"
میخواهم داستانی را برایتان تعریف کنم که البته یک داستان واقعی است. این داستان واقعی ، بارِ دیگر صحت این جمله را به ما ثابت میکند.
و اما خبر ؛ چندی پیش باخبر شدیم مردی بطور مشکوک و وحشتناکی در خانه اش در یکی از محله های فقیرنشین شیراز به قتل رسیده است.
از آنجایی که هیچ خبری از این قتل در هیچ رسانهء خبری مانند ؛ تلویزیون ، رادیو ، روزنامه و اینترنت عنوان نشده ، پس ما نیز دلیل و انگیزه قاتل را از این قتل نمیدانیم. و اصلا نمیدانیم آیا قاتل دستگیر شده یا نه!!
ولی حالا ربط جملهء اول "چوب خدا صدا ندارد" با این حادثه چیست؟
من در همه این اتفاقات حکمت خدا رو میبینیم. اینکه هیچ جا نامی از این اتفاق برده نشده و شاید هم اصلا پلیس در جریان قرار نگرفته. واقعاً دلیلش چیست؟ بنظر من دلیلش همان جمله ای است که گفتم.
نام این مرد ج.ف بود که به "مُلّا" شهرت داشت. وی مردی حدوداً 40_45 ساله بود دارای زن و فرزند. شغلش رَمّالی بود. در یکی از اتاقهای منزلش که محل کارش نیز محسوب میشد، مینشست، عبای سبزی میپوشید و مثل یک انسان بسیار مومن مدام قرآن در دست داشت و زیر لب ذکر میگفت.
مردمان ساده لوح و کم سوادی که به هر دلیلی در زندگیشان مشکلاتی داشتند و برای حل کردن آنها به بن بست خورده بودند و بجای متوسل شدن به درگاه خداوند دست یاری بسوی مُلّا دراز کرده بودند ، از مشتریهای وی محسوب میشدند.
مُلّا چندین سال کارش رَمالی و دعا دادن به این و آن بود. حال چگونه اینکار را میکرد:
اگر مشتری اش زن بود. وی را به اتاق تاریکی که کسی جز خودش و آن زن در آن نبود میبرد و به آن زن میگفت اگر میخواهی مشکلت حل بشود باید اجازه دهی ارواح و یا جن ها از طریق بدن من ، بدن تو را لمس کنند و تا مشکلت را درک کنند و برای مشکلت راه چاره ای بیابند، اکثر زنها مخالفت میکردند که آن مرد با چرب زبانی و شیوه های مخصوص به خود بیشتر آنها را راضی میکرد و ... بقیه اش را نیز خودتان میتوانید حدس بزنید. و جالب اینجاست که آن مرد وقتی با هرزگیِ تمام، بدن زنهای ساده لوح را لمس میکرد و ... در آخر نیز از آنها پول بسیاری نیز میگرفت. عده ای هم که اصلا راضی نمیشدند باید پول مشاوره را میدادند و میرفتند ...
به مردهای مشتریش نیز چند کاغذ یا فلز که بر رویشان دعا نوشته شده بود میداد و ... از آنها پول هنگفتی میگرفت و تمام ...
مشتریهایش نیز بعد از مدتی که میدیدند مشکلشان حل که نشده هیچ ، بلکه بدتر هم شده آن مُلّای شیاد را نفرین میکردند و میگفتند امیدوارم خدا حق ما را ازش بگیرد.
تا آن روزی که خبر قتل مُلّا به گوشمان رسید. بیشتر از 50 ضربه چاقو به تمام بدنش زده بودند و در آخر نیز با همان چاقو سرش را کلاً از بدنش جدا کرده بودند.
ولی هر چه منتظر شدیم هیچ خبری از این اتفاق در هیچ رسانه ای عنوان نشد.
به یاد این جمله افتادم که :
"چوب خدا صدا ندارد."